khatere haye man


khatere haye man

khatere

 

 

خداوندا !

مرا در یاب

و به سوی خویش بازگردان

دستان مهربانت را بگشا

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم...

 

نوشته شده در دوشنبه 16 / 5 / 1391ساعت 22:08 توسط nafi3|

سلام روز دانشجو مبارک چشمک

خیلی خوشحالم چون این اولین باریه که روز دانشجو رو بهم تبریک گفتن عینکلبخند

اسمم رو واسه راهیان نور نوشتم با چند تا از دوستام می ریم انشاا... لبخند با قطار میبرن خطرش از

اتوبوس کم ترهلبخندکسایی که رفتن خیلی تعریف می کنن دوست دارم خودم برم ببینم به نظرم لازمه

دهه اول بهمن می برن.

تحقیق میکرو تقریبا تموم شده بود همین که می خواستم تکمیلش کنم کامپی دیگه بالا نیومدکلافه و

تو فلش هم ازش نداشتم و همه رو از اول درست کردمگریهناراحت

فردا آقای رائفی پور تو دانشکده مون سخنرانی دارن با موضوع دانشجوی منتظر انشاا... میرملبخند

از این به بعد سعی می کنم پست سوتی ها رو آپ کنمخنده

فعلا

 

نوشته شده در شنبه 16 / 9 / 1392ساعت 16:02 توسط nafi3| |

سه شنبه آزمایشگاه شیمی رو به قول بچه ها پیچوندیم و امروز میترسم راه ندنمون تو آزمایشگاهنیشخند

از شب چهارشنبه رفتیم باغ و فرداش همه فرشارو عوض کردن واسه مهمونی خیلی خوب و مرتب شد همه جا چشمک

روز پعد خیلی مهمون اومده بود خانم ها تو خونه بودن و آقایون پشت بام نیشخندخیلیییی خوش مزه بود جای همه خالیلبخند

اون دو روز با حمیدرضا و محیا خیلی خوش گذشت چندتا عکس از بچه ها:

حمیدرضا   شومینه   سنگ بازی

حمیدرضا

حمیدرضا

محیا جونی

محیا

فعلا

نوشته شده در سه شنبه 28 / 8 / 1392ساعت 11:09 توسط nafi3| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 28 / 8 / 1392ساعت 10:34 توسط nafi3| |

امروز تو دانشکده شله نذری دادن جای همه خالی بودلبخندخیلی اومده بودننیشخند

پس فردا هم عموم تو باغشون شلهچشمک میدن هر سال روز عاشورا این نذر رو دارن خدا قبول کنه انشاا...قلب

میخوام سوتی های این مدت رو که تو یه دفتری نوشتم اینجا وارد کنم شاید واسه کسی جالب

نباشه اماخودم خیلییی دوسشون دارمعینک

تو یه پست رمز دار می ذارم اگه کسی خواست بگه رمزو بدم بهشنیشخند

تا پست بعدی

نوشته شده در سه شنبه 21 / 8 / 1392ساعت 14:33 توسط nafi3| |

سلام خوبین من زیست گیاهی فردوسی مشهد قبول شدم خیلیییی خوشحالم اصلا باورم نمیشد عینک

دوتا دوست پیدا کردم : مریم و زهرا  قلب      دانشکده علوم هستیمچشمک

دانشگاه خیلی خوبه با فضای کاملا متفاوتلبخند مخصوصا قسمت سایت دانشکدهنیشخند

روزای اول هیچ جارو بلد نبودم و تو دانشکده گم می شدم نیشخندالان یکم بهتر شدم چشم

بیشتر واحدهامون با جانوری ها و سلولی ها یکیه فقط بعضی هاش فرق داره از خود راضی

انگار نسل پسرا منقرض شده گرایش ما که اصلا پسر ندارهخمیازه

ولی تو کلاسای مشترک پسرا هم هستننیشخند

هر روز کلی راه می ریم تا سلف و بر می گردیم خیلی سخته منتظر

تریا هم  برای وقتای بی کاری خوبه این بین اگه وقت بشه یکمی هم درس می خونیمچشمنیشخند

پنج شنبه رفتیم نمایشگاه کتاب چندتا کتاب روان شناسی خریدم که یکیشو بیشتر به خاطر عکس زرافه ی روش خریدمخندهآخه من عاشق زرافه امقلبو بهش ارادت خاصی دارمقهقهه

فعلا

 

 

 

نوشته شده در شنبه 11 / 8 / 1392ساعت 10:05 توسط nafi3| |

سلام خوبید؟

من دوست دارم دندون پزشک بشم شاید محال باشه یا شایدم خیلی آسون الآن در حال حاضر محاله اما با تصمیمی که دارم احتمالاً آسون بشه . تا حالا هیچی نخوندم . وقتی دوستام میگن فلانی دوم و سوم رو تموم کرده میخوام خودمو بزنم . چون خیلی وقت از دست دادم و از تابستون فقط 14 روز مونده . آره 14 روز و من باورم نمیشه که چقدر زود گذشت . دوست دارم از این زمان باقی مونده نهایت استفاده رو ببرم و روزی 12 ساعت درس بخونم . خداااااااااااااااااا یعنی میشه ؟؟؟

شاید امروز روز آخریه که دارم مینویسم شایدم نه ( البته تا بعد کنکور ) اینطوری فکر کنم دیگه خودمم یادم بره که وبلاگی دارم .

اگه کسی این مطلب رو خوند لطفاً برام دعا کنهwww.smilehaa.org

 

چندتا عکس از چیزایی که دوستشون دارم :

این ساعت رو از قم سفارش دادم :

ساعت

چند تا ماژیک:

ماژیک

 

ماژیک

عروسک کوچولو :

نی نی

چند تا تابلو :

تابلو

بادبزن باب اسفنجی :

باب

و این :

این

ممنون و خداحافظ375327ndty9a3tca.gif

نوشته شده در دوشنبه 6 / 6 / 1391ساعت 19:25 توسط nafi3| |

چند تا از چیزا یا کارایی که دوست دارم :

عطر و ادکلن به مقدار خیییلی زیاد

ساعت مچی (از این بزرگونه ها نههههههه)

اردو رفتن با دوستام

اینکه یه بچه رو اینقد راه ببرم که تو بغلم خوابش ببره

شلوار مدرسم خط اتو خفن داشته باشه (احساس میکنم بهم شخصیت میده)

واستادن جلوی دفتر دبیرا و سلام کردن به هرکی رد میشه (البته همراه با دوستان نه تنها)

اینکه بتونم یه چیزی درست کنم که بقیه  خوشحال بشن

رفتن خونه اقوامی که نی نی و یا دختر همسن من دارن

درس خوندن البته بعضی وقتا

از همه مهم تر زرافه در هر شکلی مثلاً عروسک،جاسویچی،نقاشی و...

 

حالا چند تا از چیزا یا کارایی که بدم میاد :

رفتن به مهمونی های شلوغ مثه عروسی و مولودی

تنهایی وارد شدن به یه جای شلوغ که لازم باشه به همه سلام کرد

چادر سرکردن در جاهایی که دوست ندارم

جواب دادن به سؤالای درسیه عطیه

سلام کردن به مدیرمون

کفش پاشنه بلند

پشت میکروفون مدرسه صحبت کردن

 اینکه بیام سر کامپیوتر و اینترنت قطع باشه

شنیدن صدای زنگ ساعت برای رفتن به مدرسه

از دبیرمون برای رفتن به بیرون اجازه بگیرم و اون منو ضایع کنه

شمام این بازی رو انجام بدین

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 / 6 / 1391ساعت 16:29 توسط nafi3| |

سلام به همگی و عید گذشتتون مبارک

شب پنج شنبه بعد افطار رفتیم خونه عموجان زکیه خانم تازه رسیده بودن و سفره افطار هم هنوز پهن بود

اون شب که تا سحر بیدار بودیم و بعد از سحر تا نزدیک ظهر خوابیدیم . روز پنجشنبه مهمونی عموجان بود و

کلی مهمون داشتن . همه مهمونا رفتن اما ما باز اون جا موندیم تا فردا بعد افطار

که برگشتیم خونه و من  که خیلی حالم بد بود خوابیدم . نزدیک سحر عطیه به زور خودشو کنار من جا

داد و منو که به سختی خوابم برده بود بیدار کرد وقتی مامانم اومد که صدام کنه بیدار بودم به مامانم

گفتم سحری نمی خورم و اصلاً نمی تونم از جام بلند شم تمام استخونام درد میکرد و خیلی تب داشتم .

مامانم تا یکی دو ساعت بالای سرم بود و منو پاشویه میکرد و دستمال خیس روی پیشونیم میذاشت تا تبم کم شه منم از ترس اشکام همین طور می ریخت.

بلاخره خوابیدم و اون روز نتونستم روزه بگیرم بعد از ظهر هم رفتیم دکتر و یک آمپول زدم و یه سری هم اونجا گریه کردم مثه بچه ها.

اون شب ساعت یازده و نیم عید رو اعلام کردن و همه روبوسی کردیم و خوشحال شدیم . فردای همون روز ساعتای سه رفتیم باغ . ساعت 6 با عطیه یگانه و مائده رفتیم اسکیت189320_d_roller.gif بازی کردیم و

خیلی کیف داد.

من و عطیه هم که یکسره برای گرفتن محیا و حمید رضا با هم دعوا داشتیم و اغلب عطیه

پیروز .

قبل شام تو لب تاب سمانه خانم یک سریال خیلی باحال دیدیم که ترسناک بود و 18- . و بعد هم

چندتایی عکس از بچگی مائده جون و عکسای مسافرتشون که خیلی قشنگ بود .

شام پاچین وسیب زمینی درست کرده بودن خییییییییلی خوشمزه بود . اون شب من زود رفتم خوابیدم و بقیه توی باغ بودن و بیدار . تازه خوابم برده بود که یهو دیدیم یه چیزی روی دستمه

چشمامو باز کردم دیدم حمید رضاست که یگانه گذاشتتش اونجا . و بعد از نصیحت که این بچه گناه داره

بده به مامانت دوباره خوابیدم و دعوای یگانه و عطیه برای اینکه کدومشون کجا بخوابن منو بیدار کرد و ...

روز بعد ناهار کوفته داشتن که واقعاً خوشمزه بود .طبق قرار ساعت 6 دوباره رفتیم اسکیت و بعد از دیدن آخرین قسمت خداحافظ بچه برگشتیم .

این چند روز خیلی باحال بود و خدا رو شکر کلاس نداشتم تا امروز که زبان و فیزیک داشتم مهلا گفت که

مرضیه میاد و ما همه خوشحال و منتظر اما نیومد که نیومد

فعلاً بای

نوشته شده در چهارشنبه 1 / 6 / 1391ساعت 19:37 توسط nafi3| |

به قول مامان کوروش یه بازی :

دریا : عمیق

قهوه : اسمش میاد حالم بد میشه.

غرور : بعضی وقتا خوبه .

مدرسه : یه ساله دیگه مونده

دفتر مدیر : دفتر معلما بهتره

آبگوشت : زیاد علاقه ندارم

قرمه سبزی : عالیییییییییییه

ریاضی : تنها بیستم تو کارنامه(امسال) 

آهنگ : زیاد نمی گوشم

ماه رمضون : مهمونی

استخر : برا روحیه لازمه

روزنامه : فعلاً وقت ندارم

کودکی : آرزوهای کوچیک

دروغ : مصلحتی

لیسانس : کمه

فوتبال : حیاط مدرسه

پرواز : قشنگه

اشک : بذار بریزه

ازدواج : خیلی زوده هنوز

وبلاگ : فراموش نکردن

شب : سکوت

زندگی : بیشتر وقتا قشنگه

عشق : واقعی

هلو : دوست دارم

تحصیل: منو و دوستام

خواب : وقتی میخوای درس بخونی میاد سراغت

اینترنت : نباشه حوصلم سر میره

سال 91: هم خوب هم بد

کلم پلو : نخوردم تا حالا

کتاب : درسی

ساعت 5:10 صبح بعد سحر

نوشته شده در پنجشنبه 19 / 5 / 1391ساعت 5:18 توسط nafi3| |

سلام خوب هستین؟ خدا رو شکر

شب جمعه عموجان اومدن خونمون و بعد افطار تا سحر نشستیم بعد سحر عموجان رفتن ولی آقا یاسر و

آقاسلمان موندن . صبح که بلند شدیم آقا سلمان رفته بودن .قرار بود اون روز بعد از ظهر بایگانه اینا بریم

مولودی خونه دایی آقا یاسر اما نشد.

پس آقا یاسر رفتن از یه مسجد پلو قیمه نذری گرفتن و با هم رفتیم مایون . مائده اینام اومدن . افطار

خوردیم و میخواستیم برگردیم اما تصمیم گرفتم کلاس کنکورو بی خیال شم ودر عوض بریم جای چشمه

پس شب موندیم . طبق معمول تا سحر بیدار بودیم خیلی باحال بود. هوا هم خیلی سرد بود.

صبح بیدار شدیم و همه با هم رفتیم چشمه حیف که روزه بودیم و نشد که از آب چشمه بخوریم .همه

وضو گرفتیم و رفتیم مسجد که خیلی نزدیک بود بعد نماز، همگی توی مسجد خوابیدیم و بعد برگشتیم .

بعد از ظهر ساعتای 6 همه با ماشین آقا یاسر برگشتیم ورفتیم خونه عمه فاطمه که دعوت بودیم ،اونجام

خوش گذشت .

این چند روز خیلی با نی نی ها (حمیدرضا،محیا وکوروش)خوش گذشت .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 / 5 / 1391ساعت 22:55 توسط nafi3| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت