khatere haye man

 

 

خداوندا !

مرا در یاب

و به سوی خویش بازگردان

دستان مهربانت را بگشا

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم...

 

این روزا

سلام روز دانشجو مبارک خیلی خوشحالم چون این اولین باریه که روز دانشجو رو بهم تبریک گفتن اسمم رو واسه راهیان نور نوشتم با چند تا از دوستام می ریم انشاا... با قطار میبرن خطرش از اتوبوس کم تره کسایی که رفتن خیلی تعریف می کنن دوست دارم خودم برم ببینم به نظرم لازمه دهه اول بهمن می برن. تحقیق میکرو تقریبا تموم شده بود همین که می خواستم تکمیلش کنم کامپی دیگه بالا نیومد و تو فلش هم ازش نداشتم و همه رو از اول درست کردم فردا آقای رائفی پور تو دانشکده مون سخنرانی دارن با موضوع دانشجوی منتظر انشاا... میرم از این به بعد سعی می کنم پست سوتی ها رو آپ کنم فعلا   ...
16 آذر 1392

عاشورا

سه شنبه آزمایشگاه شیمی رو به قول بچه ها پیچوندیم و امروز میترسم راه ندنمون تو آزمایشگاه از شب چهارشنبه رفتیم باغ و فرداش همه فرشارو عوض کردن واسه مهمونی خیلی خوب و مرتب شد همه جا روز پعد خیلی مهمون اومده بود خانم ها تو خونه بودن و آقایون پشت بام خیلیییی خوش مزه بود جای همه خالی اون دو روز با حمیدرضا و محیا خیلی خوش گذشت چندتا عکس از بچه ها: حمیدرضا   شومینه   سنگ بازی محیا جونی فعلا ...
28 آبان 1392

شله

امروز تو دانشکده شله نذری دادن جای همه خالی بود خیلی اومده بودن پس فردا هم عموم تو باغشون شله میدن هر سال روز عاشورا این نذر رو دارن خدا قبول کنه انشاا... میخوام سوتی های این مدت رو که تو یه دفتری نوشتم اینجا وارد کنم شاید واسه کسی جالب نباشه اماخودم خیلییی دوسشون دارم تو یه پست رمز دار می ذارم اگه کسی خواست بگه رمزو بدم بهش تا پست بعدی ...
21 آبان 1392

سلام دوباره بعد قرن ها

سلام خوبین من زیست گیاهی فردوسی مشهد قبول شدم خیلیییی خوشحالم اصلا باورم نمیشد دوتا دوست پیدا کردم : مریم و زهرا         دانشکده علوم هستیم دانشگاه خیلی خوبه با فضای کاملا متفاوت مخصوصا قسمت سایت دانشکده روزای اول هیچ جارو بلد نبودم و تو دانشکده گم می شدم الان یکم بهتر شدم بیشتر واحدهامون با جانوری ها و سلولی ها یکیه فقط بعضی هاش فرق داره انگار نسل پسرا منقرض شده گرایش ما که اصلا پسر نداره ولی تو کلاسای مشترک پسرا هم هستن هر روز کلی راه می ریم تا سلف و بر می گردیم خیلی سخته تریا هم  برای وقتای بی کاری خوبه این بین اگه وقت بشه یکمی هم درس می خونیم پنج...
11 آبان 1392

فعلاً بای

سلام خوبید؟ من دوست دارم دندون پزشک بشم شاید محال باشه یا شایدم خیلی آسون الآن در حال حاضر محاله اما با تصمیمی که دارم احتمالاً آسون بشه . تا حالا هیچی نخوندم . وقتی دوستام میگن فلانی دوم و سوم رو تموم کرده میخوام خودمو بزنم . چون خیلی وقت از دست دادم و از تابستون فقط 14 روز مونده . آره 14 روز و من باورم نمیشه که چقدر زود گذشت . دوست دارم از این زمان باقی مونده نهایت استفاده رو ببرم و روزی 12 ساعت درس بخونم . خداااااااااااااااااا یعنی میشه ؟؟؟ شاید امروز روز آخریه که دارم مینویسم شایدم نه ( البته تا بعد کنکور ) اینطوری فکر کنم دیگه خودمم یادم بره که وبلاگی دارم . اگه کسی این مطلب رو خوند لطفاً برام دعا کنه   چندتا عک...
6 شهريور 1391

یه بازی

چند تا از چیزا یا کارایی که دوست دارم : عطر و ادکلن به مقدار خیییلی زیاد ساعت مچی (از این بزرگونه ها نههههههه) اردو رفتن با دوستام اینکه یه بچه رو اینقد راه ببرم که تو بغلم خوابش ببره شلوار مدرسم خط اتو خفن داشته باشه (احساس میکنم بهم شخصیت میده) واستادن جلوی دفتر دبیرا و سلام کردن به هرکی رد میشه (البته همراه با دوستان نه تنها) اینکه بتونم یه چیزی درست کنم که بقیه  خوشحال بشن رفتن خونه اقوامی که نی نی و یا دختر همسن من دارن درس خوندن البته بعضی وقتا از همه مهم تر زرافه در هر شکلی مثلاً عروسک،جاسویچی،نقاشی و...   حالا چند تا از چیزا یا کارایی که بدم میاد : رفتن به مهمونی های شلوغ ...
2 شهريور 1391

این چند روز

سلام به همگی و عید گذشتتون مبارک شب پنج شنبه بعد افطار رفتیم خونه عموجان زکیه خانم تازه رسیده بودن و سفره افطار هم هنوز پهن بود اون شب که تا سحر بیدار بودیم و بعد از سحر تا نزدیک ظهر خوابیدیم . روز پنجشنبه مهمونی عموجان بود و کلی مهمون داشتن . همه مهمونا رفتن اما ما باز اون جا موندیم تا فردا بعد افطار که برگشتیم خونه و من  که خیلی حالم بد بود خوابیدم . نزدیک سحر عطیه به زور خودشو کنار من جا داد و منو که به سختی خوابم برده بود بیدار کرد وقتی مامانم اومد که صدام کنه بیدار بودم به مامانم گفتم سحری نمی خورم و اصلاً نمی تونم از جام بلند شم تمام استخونام درد میکرد و خیلی تب داشتم . مامانم تا یکی دو ساعت ب...
1 شهريور 1391

بازی

به قول مامان کوروش یه بازی : دریا : عمیق قهوه : اسمش میاد حالم بد میشه. غرور : بعضی وقتا خوبه . مدرسه : یه ساله دیگه مونده دفتر مدیر : دفتر معلما بهتره آبگوشت : زیاد علاقه ندارم قرمه سبزی : عالیییییییییییه ریاضی :  تنها بیستم تو کارنامه(امسال)  آهنگ : زیاد نمی گوشم ماه رمضون : مهمونی استخر : برا روحیه لازمه روزنامه : فعلاً وقت ندارم کودکی : آرزوهای کوچیک دروغ : مصلحتی لیسانس : کمه فوتبال : حیاط مدرسه پرواز : قشنگه اشک : بذار بریزه ازدواج : خیلی زوده هنوز وبلاگ : فراموش نکردن شب : سکوت...
19 مرداد 1391

روزانه

سلام خوب هستین؟ خدا رو شکر شب جمعه عموجان اومدن خونمون و بعد افطار تا سحر نشستیم بعد سحر عموجان رفتن ولی آقا یاسر و آقاسلمان موندن . صبح که بلند شدیم آقا سلمان رفته بودن .قرار بود اون روز بعد از ظهر بایگانه اینا بریم مولودی خونه دایی آقا یاسر اما نشد. پس آقا یاسر رفتن از یه مسجد پلو قیمه نذری گرفتن و با هم رفتیم مایون . مائده اینام اومدن . افطار خوردیم و میخواستیم برگردیم اما تصمیم گرفتم کلاس کنکورو بی خیال شم ودر عوض بریم جای چشمه پس شب موندیم . طبق معمول تا سحر بیدار بودیم خیلی باحال بود. هوا هم خیلی سرد بود. صبح بیدار شدیم و همه با هم رفتیم چشمه حیف که روزه بودیم و نشد که از آب چشمه بخوریم .همه وضو گرفتیم و رفتیم مسجد...
16 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به khatere haye man می باشد